زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... روزهای بدون وشک ...

    رادین پسری تا این لحظه ١ سال و ٩ ماه و ٢٩ روز و٤ ساعت و ٢٥ دقیقه و ٣٥ ثانیه سن دارد   پسرم ماه ها و روزها و دقیقه ها و ثانیه ها بسرعت در حال گذر هستند و تو با سرعتی بیشتر در حال رشد و بالندگی هستی تویی که تا دیروز کمی بزرگتر از فاصله نوک انگشتانم تا ارنجم بودی الان هزار ماشالا  از تمام دستم هم بلند تر شدی و روز به روز هم بزرگ تر میشی نی نی نازی تازه متولد شده ای که به زور چشم باز میکرد و از روشنی هراس داشت حالا ؛ ١ سال و ٩ ماه و ٢٩ روز و٤ ساعت و ٢٥ دقیقه و ٣٥ ثانیه سن دارد خدا روشکر که داری بزرگ میشی و سالمی اما هر روز دلم بیشتر برای روزهای نی نی بودنت تنگ میشه ع...
12 شهريور 1392

... یه گردش شهریوری ...

 هوا هوای خنکی بود ... جمعه صبح رو میگم ... اولین روز شهریور ٩٢ ... با اینکه هنوز تو کوچه پس کوچه های  تابستون در حال گذریم  اما ...  اما بوی پاییز عطر تازه ای داده به مشاممون ...  دلم محیط بیرون از خونه رو می خواست ... با یه دو دو تا چهار  در عرض پنج دقیقه تصمیم گرفتم بریم بیرون ... با فرستادن بابا برا خرید مرغ برا جوجه و تماس با مادری برا دعوتشون ، وسائل رو جمع کردم  ... ساعت 12:45 حرکت کردیم       و واسه ساعت 2 رسیدیم و تا ناهارمون حاضر بشه ساعت 3:00 شد ... برات از خونه یه سطل شن ...
12 شهريور 1392

... روزهایی در پس شیرین زبانی ها ی تو در 21 ماهگیت ...

    این روزها روزهای شیرینیه ... روزهایی به شیرینی گفتن کلمات نه چندان درست اما دلنشین از زبان تو جوجه کوچولو ... روزهایی که هر روزش رو در انتظار  منتظر اختراع یک واژه شیرین از زبان کودکانه  تو قندک مامان هستیم ... شیرین زبون من  اینروزها با گفتن هر کلمه از زبونت ، دوست دارم تو رو اونقدر تو بغلم فشار بدم که بشی خودم ... اونقدر محکم فشارت میدم که گاهی اعتراضت رو با جیغ بهم میفهمونی ... چی کنیم دیگه تو شدی تمام زندگی من و منم دلخوشم به حضور گرم تو ... شبها وقتی میخوابی بهت نگاه میکنم و فقط از خدا برات شلامتی میخوام ....
20 مرداد 1392

... بازیهای من و رادینی 1 ...

      امروز  من و پسری یه بازی جدید کردیم که البته بعد از بازی خونمون رو به ... گشیدیم ...   چه میشه کرد...   زندگی آپارتمان نشینیه دیگه!!!!   چه میشه کرد ...   نمیشه که همش تو خونه ، تو رو نگه داشت و توقع داشت صدات هم در نیاد و آروم باشی تا همسایه ها اذیت نشن ...   برای من که همیشه رعایت حال بقیه رو کردم  ، سخته که شما سر ظهر تو خونه بدو بدو کنی و  صدات مانع آسایش دیگران بشه ، بگذریم که همیشه هیچ کس رعایت حال منو نکرده&nbs...
8 مرداد 1392

... ما و روزهای پوشک گیرون

یکی بود یکی نبود قصمون با صدای  " اونقه اونقه " نی نی نازم شروع شد و با دادن شیر بهش ، با بقل کردنش ، با بوسیدن روی ماهش و با دیدار هر روز و هر شبش ، مطمئن شدم که مامان شدم ...   مامان یه گل پسر قند عسل که هر دم و بازدمم فقط و فقط  به خاطر وجود نازشه ... حالا نزدیک  دو سالی از این قصه شیرین میگذره... حال من خوبه با داشتن این نی نی ناز ... روزهام پر شادیه با این کوچولوی دوست داشتنی و سخت ترین لحظات هم اگه تو زندگیم باشه که باید باشه که اگه نباشه نمیشه اسمشو گذاشت زندگی  با وجود ماهش شیرین تر از عسل میشه ... خد...
6 مرداد 1392

... یه سفر دیگه به شمال ...

از اونجایی که ماه رمضان افتاده درست وسط تابستون و نمیشه به سفر رفت و از اونجایی که با گرم شدن هوا  هر جا دیگه میشه رفت غیر از شمال، غروب چهارشنبه 5/تیر/91 راهی یه سفر دیگه به شمال شدیم ... تقریباً ساعت 6:30 غروب بود که سفرمون رو با حضور بابا جون و مادری و دایی آرمان شروع شد...   10:30 بود که رسیدیم به شهر زیبای "کوموله" ... بعد از رسیدن ، تو خونه ویلای یکی از دوستانمون ساکن شدیم و اول کاری که کردم دادن شام به گل پسری بود که یه ساعتی میشد که از وقت شام خوردنش گذشته بود و حسابی تو ماشین غر میزد و شام میخواست ،آخرم که دید از شام خبری نی...
28 تير 1392

... یه جمعه یه گردش یه پیک نیک ...

بازم یه جمعه دیگه اومد و بساط یه پیک نیک دیگه اما این بار با خونواده بابایی فراهم شد...   پنجشنبه بود که مامان جون زنگ زد و پیشنهاد رفتن به پیک نیک روز پنجشنبه رو داد ... اول قبول نکردم چون قرار بود خاله رویا جونم از تهران بیاد خونمون ، اما بعد که اومدنشون کنسل شد زنگ زدم و گفتم میام ... اول قرار بود که بریم ویلای یکی از دوستهای پدر جون ، اما نشد بریم اونجا ... محل بعدی به پیشنهاد من و بابایی همون جای قولانه من و بابایی بود... بعد از خوردن صبحونه حاضر شدیم تا بریم ... تا میگفتم بریم ، میگفتی دَ دَ ... منم میپرسیدم بریم دَدَ چی کار کنیم دستتو به حالت پرتاب سنگ م...
17 تير 1392

... روز شمار رادینی 19 ماهه ...

یک، دو، سه ...هفده ، هجده ، نوزده ...   خدارو شکر !!!؟؟؟   به خاطر اینکه بهم سلامتی داد تا یه ماه دیگه بتونم هم نفس لحظه هات باشم و به تونم پا به پای  کودکیت ، شاهد بزرگ تر شدن و قد کشیدنت باشم ...   چه مقدمه ای بهتر از شکر خدا میتونه وجود داشته باشه که نعمت سلامتی رو به تو ، من و بابایی  داده تا در کنار هم بتونیم شاد باشیم و زندگی کنیم که اگه سلامتی نباشه همه چیز این دنیا بی معنی   بی معنیه ...  خدا روشکر پسرکم ، که الان سر حالی و دوباره گل لبخند رو به روی لبهای کوچولوت می بینم که اگه خنده رو لبهای نازت نباشه من و بابا و همه اونهایی که عاشقتن داغو...
1 تير 1392

... یه بهار پر از مریضی ...

عزیزم همیشه نوشتن از بیماری و بیقراری تو برام سخته و الان همون لحظه هاست ... و امیدوارم از این لحظه های خیلی دیگه پیش نیاد چون مریضی اجتناب ناپذیرِ... بعد از اون آفت وحشتناک دهنت تو اواخر فروردین و اوایل اردیبهشت و بعد هم واکسن هیجده ماهگیت تو اواسط اردیبهشت ، اینبار یه حساسیت خیلی درد آور که اول با علایمی شبیه سرما خوردگی خودشو نشون داد،نصیب پسری ناز من شد ... فقط همین قدر میگم که خیلی بد بود و مدتها طول کشید تا خوب بشی، تقریبایه چیزی حدود یه ماه ... واسه همین الان که آخر خرداد دارم پستهای عقب افتاده رو می نویسم  چون دل و دماغ نوشتن نداشتم و ترجیح می دادم بهت برسم ... اینقدر اذیت شده بودی ...
31 خرداد 1392